‎شکیبا حمید

سید امشب دوباره از تو می‌نویسم؛ هرچند در سرزمینی که عشق را نفی کرده‌اند، نوشتن هم جرم است. اولین بار نام تو را از زبان خواهرت شنیدم؛ روزی بارانی بود، از آن روزهایی که صدای باران با صدای دل یکی می‌شود. او از تو می‌گفت، شمرده و آرام، از مردی که بیشتر سکوت می‌کرد تا سخن بگوید؛ از نگاهی که در آن غمِ سال‌ها خانه داشت. باران به شیشه می‌کوبید و من میان هر واژه چهره‌ای را می‌دیدم که هنوز نمی‌شناختم، و از همان روز نامت مثل باران در ذهنم ماند.

بعدها دانستم که آشنایی ما بیشتر شبیه تقدیر نبود؛ شبیه تصادف بود. دختری که نادیده در عشق تو ماند. هیچ نقشه‌ای در میان نبود، فقط لحظه‌ها و اتفاق‌ها که مسیر ما را به هم گره زد.

اولین بار که تو را دیدم، روزی سرد و بارانی بود. در دهلیز شفاخانه، بوی رطوبت و دوا در فضا پیچیده بود و پدرت در بستر خوابیده بود. دستت روی شانه‌اش قرار داشت و گاهی سر تکان می‌دادی؛ از اندوه خاموش و درد جان‌سوزی که در نگاهت موج می‌زد. آن روز همچنان باران می‌بارید و قطره‌ها روی شیشه می‌لغزیدند، مانند ضربان قلبی کوچک. من از دور به تو نگاه می‌کردم؛ لحظه‌ای که می‌فهمی هر چیز کوچک می‌تواند آغازگر اتفاقی بزرگ باشد.

در سکوت آن لحظه، صدای خواهرت، قصه‌ها و خاطراتی که از تو شنیده بودم، ناگهان معنا پیدا کرد. فهمیدم که عشق ممکن است پیش از دیدار آغاز شود، اما دیدار است که آن را واقعی می‌کند.

شاید عشق ما همان‌جا، در دهلیز سرد شفاخانه زاده شد؛ میان بوی دوا و صدای نفس‌های پدرت. هنوز لرزش دستانت وقتی پتو را مرتب می‌کردی یادم است. چشمانت پر از حسی بود که نمی‌شد نامش را اندوه گذاشت؛ شبیه التماسی خاموش به جهان. و لحظه‌ای که نگاهت به من افتاد، تمام صداهای درونم خاموش شد.

کم‌کم دیدارهای ما ادامه یافت؛ مخفی و پنهان. وقتی از کار برمی‌گشتم، مسیر و مکانی داشتیم که می‌توانستیم همدیگر را ببینیم، هرچند کوتاه و گذرا. گاهی بوی نان تازه از کوچه می‌آمد و ما کنار دیوار گِلی ایستاده بودیم. گاهی صبح زود، وقتی همه در خواب بودند، در کوچه‌ها قدم می‌زدیم و از آینده و رویاهایمان می‌گفتیم. در دل همین ممنوعیت‌ها، عشق ما آرام و بی‌صدا رشد می‌کرد.

فرمان تازه‌ی ملا هبت‌الله در تاریخ ۳۰ آگست همه‌جا پیچید: شعر عاشقانه ممنوع! در کوچه‌ها، در کتاب‌فروشی‌ها، حتی در نجواهای مردم. سید، مگر می‌شود با فرمان کسی دل عاشق نشود؟ مگر می‌شود رودخانه را از جاری شدن بازداشت؟

باران هنوز می‌بارید و پاییز خیس روی پیاده‌رو پهن شده بود. ما در کتاب‌فروشی کوچک کنار کوچه پنهان می‌شدیم. قفسه‌ها پر از دیوان‌ها بود. مردی پشت پیشخوان با ریش خاکستری، سکوتی داشت که انگار پناه ما بود. ما بی‌صدا شعر می‌خواندیم و او لبخندی کم‌رنگ می‌زد.

اما حالا دفترهایی که نام معشوق در آن‌ها نوشته می‌شد، جرم‌اند. حتی زمزمه‌ی یک بیت هم خطر دارد. اما مگر قلب به فرمان بند است؟

در آن دوردست‌ها قلبم پیش توست. تو در بدخشان، میان کوه‌های سرد. تصور می‌کنم صبح زود که برای کار می‌روی، نفس‌هایت در سرما بخار می‌شود. هر قطره عرقی که از پیشانی‌ات می‌چکد، گامی برای آینده‌ی ماست.

و من این‌جا، در شهری پرخفقان، به همان ماهی نگاه می‌کنم که بر کوه‌های بدخشان هم می‌تابد. همین اندک همدلی آسمان آرامم می‌کند.

چشم‌هایم را می‌بندم و تو را می‌بینم؛ قامتت، موهایت، نگاه آرامت. چگونه می‌توانم از تو ننویسم؟ اگر ننویسم، می‌میرم.

سید جان، بیرون از دایره‌ی عشق ما، جهان سرد است. طالبان می‌خواهند عشق را ممنوع کنند. جامعه هم هم‌صدا شده است. چقدر سخت است وقتی عشق جرم شود.

یادم از هنگامه افتاد؛ در محفل نکاحش. همه‌چیز سرد و بی‌روح بود. او گریه کرد و گفت: مرا به نکاح مرد دیگری آورده‌اند.

این تنها یک قصه نیست. این سرزمین پر از عشق‌هایی‌ست که خاموش شدند. من از تو می‌پرسم: اگر عشق جرم است، پس زیبایی کجاست؟

سید، قشنگی زندگی‌ام، هنوز امید دارم. امید به روزی که از این زمستان عبور کنیم. روزی که فرمان‌ها بی‌معنا شوند.

می‌دانم راه دشوار است، اما هیچ چیز قوی‌تر از عشق ما نیست. حتی اگر شعرها را بسوزانند، خاکسترشان باقی می‌ماند.

و من باور دارم روزی دوباره، بی‌هراس، عاشقانه زندگی خواهیم کرد.

شکیبای تو

 

No comment

جواب دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *