نبیلا سیدی

می‌خواستم نزدیک بروم در را بکوبم اما کسی پشت‌سر آن نبود که بازش کند. گل‌های هفت رنگِ باغچه پژمرده شده بود، درخت‌های سرو دیگر سایه‌بانِ دمِ دروازه نبودند، از درونِ صنف‌ها صدای کش کردن و مرتب‌کردنِ میز و چوکی به گوش نمی‌رسید. دیگر استادها هم نبودند که دختران بازی‌گوش را تنبیه کنند.

فضا خالی از شاگردانی بود که هر روز با اشتیاق فراوان ترانه می‌خواندند.

از سر دیوارهای فروریخته صحن خالی مکتب را نگاه کردم. باد می‌پیچید. چشمم راه کشید سمت رازینه‌های خالی و خاک‌گرفته، اشک در چشمانم جمع شد برگشتم سمت خانه. نگاهم خیره بود به سنگ‌ریزه‌هایی که زیر پایم بیشتر در خاک فرو می‌رفتند، گذشتن از چشمه‌ی کنار زیارت را مثل قبل‌ها حس نکردم، بی‌حوصله به هرچیز نگاه سرسری می‌انداختم، دوست نداشتم حتا کسی سلامم بدهد.

جلوی دروازه‌ی خانه، نیلاب دختر همسایه با عجله و خوشحال به سمت من آمد.

گفت: سحر جان، کتاب ریاضی‌ام را آوردم که برایم درس بدهی. خانه‌ی ما جای مناسبی برای تدریس نبود و من می‌خواستم کودکان هم‌سن‌وسالِ نیلاب هم آموزش ببینند.

عصر رفتم به خانه خاله‌ام “لیلا”.

خاله لیلا با شوهر و یک پسرش زندگی می‌کردند، شوهرش نابینا بود و پسرش فردین هر روز به دانشگاه می‌رفت و عصر به خانه می‌رسید. کسی با خاله زیاد رفت‌و‌آمد نداشت، او هم بخاطر مراقبت از شوهرش از خانه بیرون نمی‌رفت، خانه خاله دلیل خوبی بود که از اتفاقات بد بیم نداشته باشیم.

خاله پذیرفت که در زیرزمینی خانه‌ی متروکه‌اش جایی برای تدریس آماده سازد.

زیرزمینی هوای صاف داشت و بوی خاکِ نم‌دار از آن بلند می‌شد، زمینش سفت و هموار بود هرچند سقف و دیوارها جاهای ترک داشتند ولی بخاطریکه حکومت باخبر نشود مکان خوبی بود.

به نیلاب خبر دادم که سر از فردا دوستانش را جمع کرده و به کلاس کوچک بیایند.

در روز اول تدریس فقط نیلاب و دو هم‌صنفی بازمانده از مکتبش را با خود داشتم، وقتی می‌گویم «بازمانده از مکتب» گویی کسی خنجر فولادین را بی‌رحمانه به قلبم فرو می‌برد، کمی عقب می‌کشد و دوباره محکم‌تر فرو می‌برد. با تفاوت چندساله میان من و شاگردان، تازه من هم از بازماندگانِ مکتب بودم، برای همین ترس از لو رفتنِ کلاس مخفی‌ام نگرانم می‌ساخت.

مادر به شدت با رفتنم برای تدریس در چنین شرایطی مخالفت می‌کرد. می‌گفت: پدرت نیست، برادرت بیرون از کشور رفته و مریم که هنوز خیلی کوچک است، پس اگر طالب تو را ببرد در این شرایط کجا دنبالت بگردم؟

بعد از مدتی برای آرامش مادرم چاره‌ای جز تعطیلی کلاس به ذهنم نرسید. فردایش در پایان تدریس به شاگردان گفتم که برای یک هفته کلاس تعطیل خواهد بود.

روزها مثل سال می‌گذشت. تنهایی و احساس پشیمانی هیچ رهایم نمی‌کرد. روزی پسرکی کوچک پشت دروازه خانه نامه‌ای به‌دستم داد.

نامه را باز کردم نوشته بود:

«اگر شما نباشید ما دوباره ناپدید می‌شویم»

شب‌ها جمله‌ی «اگر شما نباشید، ما دوباره ناپدید می‌شویم» در ذهنم تکرار می‌شد.

در خواب‌ها صحنه‌ی تشریح درس به‌روی تخته را می‌دیدم، وقتی از خواب می‌پریدم نه کلاس بود و نه نشانه‌اش.

دیگر تحمل نکردم، دوباره کلاس را آغاز کردم. شاگردان در دیدار دوباره‌شان گرم گفت‌و‌گو بودند، به همه گفتم این‌بار باید محتاط باشید. یکی از شاگردان از صفِ آخر صدا زد: اگر صدای ما باعث کوتاهی عمر کلاس می‌شود، پس بسیار آهسته حرف می‌زنیم اما لطفاً بمانید استادجان.

یک‌روز در جریان حل تمرینات ریاضی دروازه‌ی صنف محکم کوبیده شد، سکوتِ محض سراسر صنف را پُر کرد، ترسِ بی‌سابقه وجودم را فرا گرفت، چشم‌های دختران از حدقه بیرون زده بود و تند‌تند نفس می‌زدند.

همه به یکدیگر می‌دیدیم. به شاگردان گفتم آرام بمانید، ان‌شاءالله مشکل جدی نخواهد بود. آهسته‌آهسته به سمت دروازه قدم گذاشتم که بار ديگر کوبیده شد. یک دل و صد دل بالاخره دروازه را باز کردم که خاله لیلا از بازار برگشته بود، سراسیمه گفت: سحر دخترم، مردی چاق با ریش و موهای دراز در کوچه از مقابلم گذشت، وقتی که از کنارش رد می‌شدم شنیدم که از پشت گوشی به کسی می‌گفت: «صنف مخفی را پیدا کردم، شما هم تا نیم ساعت برسید»، گوشی را قطع کرد.

شاگردان را یکی‌یکی به رفتن آماده ساختم، کتابچه‌های‌شان را لوله کرده در لای یخن زیر چادر با پوش قلم محکم کردم. هر کدام در فاصله دقایق به خانه‌های خود بازگشتند.

شب‌ها در خواب می‌دیدم که کلاس جریان دارد، کسی در را می‌کوبد، همه می‌ترسیم، شاگردان گریه می‌کنند.

بعد از ظهر یکی از روزهای تابستانی در چشمه‌ی نزدیک خانه ایستاده بودم، زنانِ دِه‌نشین لباس‌شویی می‌کردند، اطفال دور و برشان به آبِ روان دست‌وپا می‌زدند، روحاً در زیرزمینی بودم که کسی بازویم را آهسته تکان داد. با بی‌حوصلگی به سویش دیدم که هنوز لبخند می‌زد؛ نیلاب مثل هر زمان دیگر مرتب و با انرژی مقابلم ایستاده بود. او را محکم به آغوش کشیدم، اشک‌هایم روسری نیلاب را خیس کرد.

گفت: استاد، مادرم موافقت کرده که کلاس را در خانه ما برگزار کنید. می‌آیید؟

 

No comment

جواب دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *