ارغوان
«ارغوان، ارغوان، بیدار شو، نماز قضا شد.»
با صدای مادر چشم باز میکنم. دیشب سرفههای سوزناکش آرام گرفته بود و بعد از سه سال، راحت خوابیدم.
وضو با آب سرد سرحالم میکند. بعد از نماز، در انباری پیراهن سیاه بلند را از بکس بیرون میکنم.
چادر و ماسک سیاهم را بر میدارم.
انگشتانم میسوزد. رگهی میانی انگشتان دست راستم تاول زده و دو انگشت دست چپم داغِ تازهسوختگی است.
آنطرف آینه، خودم را میبینم؛ خودم گذشتهام را.
با چادر رنگارنگ، با دو گیرهی کوچکِ سفید و سبز بر موهای نیمهباز بر شانه افتاده.
ناخنهایی بلند با لاکِ سفید.
چادر سیاهم را به سر میپیچم و تا روی ابروهایم پایین میکشم.
نگاهم سمت کارتن بوتهای پاشنهدارم میافتد که سه سال قبل همه را از پیش چشمم جمع کرده بودم.
بوت سیاه سادهام را میپوشم.
«خواهرجانی، خواهرجانی، بازم قندی پشمک بیاری، خو گُلابیش را!»
ارمغان هم صدا میزند:
«برِ مام، برِ مام، گلابی نه، سفید بیار. سفیدش»
مادر از پشت کلکین برایم دست تکان میدهد.
از کوچهی سوم سرای شمالی سمت قلعه نجارها میروم و در کوچه دوم، زنگ پلاک ۶ را میزنم.
زرغونه در را باز میکند. چند دقیقه تاخیرم را با نگاهی تند جواب میدهد.
به تعقیبش به تهکوی میروم.
از بین نگاهها و پچپچ دیگران به پشت میز میروم. اتو از قبل روشن است.
«خانمها، چند لحظه چرخهایتان را خاموش کنید. رئیس صاحب میآید.»
محمد عیان وارد میشود و با لبخند همیشگیاش سلام و احوالپرسی میکند.
«خواهرانم، از امروز به بعد، در کنار زرغونه خواهرم، یک همکار دیگر در مدیریت عمومی بخش زنان قرار میگیرد؛
برنامهتنظیم، اخذ معاشاتتان، رخصتیهای ضروریتان و پروژههای جدید دوختودوز را مدیریت خواهد کرد.
چه بهتر که این شخص از جمع خودتان انتخاب شده.»
نگاه زنها از محمد عیان به سمت همدیگر میچرخد.
زرغونه به فرشته خیره است.
فرشته در لیسه عالی زلیخا معلم بود.
نگاه زرغونه را دنبال میکنم که به مسعوده خیره میشود؛
دختر جوانی که سه سال قبل شوهرش در اردوی ولایت اندراب شهید شد و مسئولیت چهار کودکش را به عهده دارد.
«خانم ارغوان، لیسانس دانشکده اقتصاد دانشگاه کابل.»
صدایش در گوشم موج میزند.
سرم ناخوداگاه بالا میرود.
کمرم را راست میکنم و شانههایم را بالا میگیرم.
پیشِ چشمانم پدرم را میبینم با لباس سفید و لبخندی بر لب،
درست مثل آن روز که نتایج کانکور سال ۱۳۹۶ اعلام شده بود.
«طعمِ موفقیت.»
زنان «واه» و «آه» کنان نگاه میکنند.
هیجان و اضطراب دستانم را به لرزه میاندازد.
دستکولم را برداشته، با سر بلند از نگاههایشان میگذرم.
اتاق نسبتاً بزرگ و آراسته است،
با مبل و الماری بزرگ پر از دوسیههای رنگارنگ و چند مانکن با مدل لباسهای دوختهشدهی کارگاه.
«خانم ارغوان، چند موضوع را باید با شما شریک بسازم.
دروازهی این کارگاه تنها یک ورودی نیست؛
راهِ روزیِ سی زن است که هر کدام، مثل شما، سرپرست یک خانوادهاند.»
بوی هل به فضا میپیچد.
«ممکن است برای نظارت بیایند.
از شنبهی آینده لباس محلی و دستار میپوشم و دیگر ریش نمیتراشم.»
بعد از رفتنش حس چند سال قبل در من تازه میشود؛
مثل دفترهای کاری گذشتهام.
روی میز بزرگ چوبی دست میکشم،
روی کمپیوتر و دوسیههای روی میز.
«یکشنبه… یکشنبهی سهسالقبلکجا. هفته گذشته کجا حالا کجا.»
پیشانیام را عرق گرفته و گلویم خشک شده بود.
وقت غذا با منمن به زرغونه گفتم میخواهم رئیس صاحب را ببینم.
«کاری دارم.»
روی میز، جانماز، قرآن و تسبیح گذاشته شده بود.
روی لوح سنگی نام «محمد عیان ابراهیمی، رئیس مؤسسه تواناسازی زنان» حک شده بود.
«میدانم یک ماه از شروع کارم نگذشته،
اما به پول نیاز دارم.»
«پدرم… در کاپیسا فرمانده قطعه نظامی بود.
پیش از سقوط شهید شد.»
«در هتل کانتیننتال محافظ بود.
در حمله به هتل شهید شد.»
«حالا با مادرم و یک خواهر و برادر کوچکم زندگی میکنم.»
«قبلاً مدیر پروژههای توانمندسازی زنان در مؤسسه حمایت از زنان افغانستان با همکاری بریتانیا بودم.»
«در این دفتر به چنین شخصی نیاز داشتم.»
قلم از دستم میافتد.
چشمانم را باز میکنم.
صفحهی جدید در بخش پروژههای کمپیوتر باز میکنم
و شروع به نوشتن طرح کلی با تمام جزئیات میکنم.
«کجا هستند؟ کجا؟ همه جا را بگردید!»
پیش از آنکه قدم بگذارم، دروازهی دفتر باز میشود.
مردی قدبلند دستار برسر با ریش حنایی،
جلو میاید و پشت سرش چند تفنگدار دیگر.
فریاد میزند:
«یکیش اینجاست! تو چیکاره هستی، زنکه بیعفت؟
در این دفتر تنها چی میکنی؟ کجاست محرمات؟»
صدای گریهی زنها بلند میشود.
فرشته میان گریههایش میگوید:
«نکنید… ما از اینجا روزی خود را پیدا میکنیم.»
زن سیاهپوش سیلی محکمی به صورتم میزند.
از سنگینی دستش به زمین میافتم.
خون را در دهانم حس میکنم.
از بالای سرم محمد عیان را دستبند زده از میان ما میبرند.
لگدی به پهلویم میخورد.
صدایی تکرار میشود:
«محرم تو کجاست؟»
از موهایم گرفته بلندم میکنند.
هر دو زن مرا نیز کشانکشان سمت موتر میبرند.
قفل بزرگ سنگی بر در آویخته شده و روی کاغذ سفید نوشته شده:
«به دلیل اطاعت نکردن از قوانین امارت اسلامی و بیاحترامی در برابر خادمان امارت،
این کارگاه خیاطی مهر و لاک گردید.»
موتر حرکت میکند و از کوچه کارگاه دور میشویم.
خون تا زیر چانهام میرسد.
صدای سرفههای مادر دوباره در گوشم نجوا میکند.


No comment