اواسط تابستان بود و من هنوز دختر بچهی کوچکی بودم. موهای ژولیدهام از زیر مقنعه بیرون زده بود و خطی که باید زیر گلویم میبود، تا نصف سرم بالا رفته بود. با لباسهای خاک گرفته، زیر نور سوزان آفتاب هلمند، مسیر مکتب تا خانه را با زحمت پیموده بودم. هر قدمم مثل یک کوشش کوچک بود و هر نفس کوتاهم پر از گرما و تشنگی.
– «مادر، چه پختهای؟ گشنهام شده!»
صدای قابلمه و قاشق مادرم از آشپزخانه میآمد و گفت:
– «لباسهایت را تبدیل کن، بعد برو از دکان یخ بیاور؛ غذا هم تا آن زمان آماده میشود!»
ابروهایم در هم رفت. کفشهایم را که هنوز کامل در نیاورده بودم، با لگد به آن طرف پرت کردم و گفتم:
– «من خیلی گرمام شده، کسی دگر نیست برود؟»
جواب داد:
– «نخیر، هله زود باش که ناوقت میشود.»
سن کمی داشتم، اما همهی اتفاقات و جزئیات آن روز را هنوز دقیق یادم است. حافظهی تصویریام همیشه دقیق بوده و آن روز در ذهنم مثل عکس ثبت شد.
لباسهایم را تبدیل کردم؛ لباسی از تکهای که ما آن را «کَشی» میگفتیم، با گلهای سرخ روی زمینهای زرد. هنوز آنقدر بزرگ نشده بودم که برجستگیهای زنانهام نمایان شود، ولی با چادر کوچکی که سرم کردم، سعی کردم تا جایی که ممکن است خودم را بپوشانم.
از حویلی پایم را به بیرون گذاشتم. هیچ موجود زندهای در اطراف دیده نمیشد. همیشه این وقت سال به سبب گرمای زیاد هوا چنین بود. بیبرقیهای مداوم هم مردم را مجبور میکرد برای داشتن آب خنک، سراغ دکانها بروند و یخ بخرند.
آهسته آهسته به سرک نزدیک شدم. باز هم کسی نبود و این بار ترسی در دلم پیدا شد که منشأ آن را نمیدانستم.
به دکانی رسیدم که همیشه از آن خرید میکردم و دوکاندارش پسری تقریباً جوان بود. آنجا نرفتم، چون میدانستم یخ نمیفروشد، اما نگاههای سنگین او را حس کردم. قلبم شروع به تپیدن کرد.
راهم را ادامه دادم و کمی دورتر دکانی دیگر بود. یخ را گرفتم و دوباره برمیگشتم.
وقتی از پیش همان دکان اول میگذشتم، صدایی شنیدم:
– «هییییی!»
سرم را به اطراف چرخاندم، کسی نبود. متوجه شدم صدا با من است و او با اشارهی دستش میخواست که پیشش بروم. بدون هیچ فکر و تردید، با قدمهای کوچک به سمت آن دکان رفتم.
همین که رسیدم، با لبخندی شاید ساختگی روبرو شدم. سلام داد و سپس پرسشهایش آغاز شد:
– «دیروز از اینجا چه خریدی؟ من پول باقیماندهات را چقدر دوباره برگردانم و…»
فکر کردم حتماً اشتباهی در حساب و کتابش پیش آمده. شروع کردم به توضیح دادن:
– «م..نن…دیروز… صصصصابون، خ…ریده بودم…»
حرفهایم بریده بریده ادا میشد و لکنتم باعث شد پاسخ دادن به چند سؤال کمی طول بکشد.
در این حین متوجه شدم که میخواهد از کنارم رد شود. برای باز کردن راه، صورتم را به طرف کارتن وسایل و خوراکیها کردم. همانطور که پشتم به اوبود و مشغول توضیع دادن، ناگهان حس کردم دستی به پشت سر و نواحی خصوصی بدنم کشیده میشود.
اول فکر کردم اتفاقی است، شاید به خاطر رد شدنش باشد. اما چندین بار تکرار شد و هر بار مستقیماً از پشت سرم عبور میکرد، چند بسته در دست داشت تا وانمود کند مشغول کار است.
مدتی گذشت و پاسخ سؤالهایش را داده بودم. کمکم میخواستم بروم. او همچنان لبخندی به لب داشت و روی زانو نشست تا قدش به من برسد. صورتش از عرق خیس شده بود، چهرهای چاق و سیاه با چربیهای برآمده زیر گردن. لحظهای مکث کرد، سپس لبهایش را باز کرد و چیزی گفت که هرگز انتظارش را نداشتم:
– «یک بوس میدهی؟»
شوک بزرگی به من وارد شد. تازه دنیای کودکانهام به پلیدی ماجرا پیبرد. بدون هیچ خواست قبلی و حتی لکنت، چند حرف رکیک زدم، سپس او را هل دادم و با قدمهای سریع از آنجا دور شدم. حتی پشت سرم را نگاه نکردم.
کمی دور شدم، آنقدر که به کوچه خودمان رسیدم. نفسم سوخته بود، سرم پایین، یک دستم را به دیوار تکیه داده بودم. قطرات یخ که در دست دیگرم بود، حالا تقریباً نصفاش آب شده بود و به زمین و دامنم میچکید.
شنیدم باز هم صدا میزند از دور:
– «شوخی کردهام!»
شاید ترسیده بود کسی بفهمد، ولی اشتباه حدس زده بود. تا نوشتن این سطرها، هیچکس چیزی ندانسته بود. نه اینکه حرفش را باور کرده باشم، بلکه به خاطر جرئت نداشتن برای گفتن. میترسیدم، سرزنش شوم. کاری که بعدتر خودم کردم.
خودم را مقصر میدانستم، به خاطر جهالت و ندانستن، به خاطر اینکه چرا وقتی صدایم زد رفتم و این اتفاقات را تصور نکرده بودم.
وقتی به خانه برگشتم، مدتها ساکت شدم. دیگر آن لباس را نپوشیدم. یادم میآمد روزهای قبل هم همین کار را کرده بودم و باز متوجه نشده بودم. با خود میگفتم شاید به خاطر همان ضعف یا لکنت، به او جسارت بیشتری داده بودم. ولی بعدها فهمیدم، با کودکان دیگر هم همین کارها را کرده و من با سکوت خود باعث تکرار همان چرخه شده بودم.
بارها دوباره پا به همان مکان گذاشتم، زمانی که کسی همراهم بود و نمیخواستم شکی ایجاد شود که دلیل دوریام از آنجا چیست. هربار صورتم را میپوشاندم، گویا این من بودم که خطا کرده بودم.
سالها گذشت و این بار در کابل بودم. چند سال بزرگتر شده بودم، تجربه و فهم بیشتری داشتم، ولی هنوز میترسیدم.
سوار بس شهری بودیم، به نمای شهر نگاه میکردم، به رفتوآمد مردم و دستفروشها. پدرم همراه ما بود، خواهرم کنار پنجره نشسته بود و من کنار راهرو. شهر کابل همیشه شلوغ بود و در ترانسپورت شهری جای سوزن انداختن نبود. به ساعت با قاب چوبی که از دستفروشهای کوته سنگی گرفته بودم، با ذوق فراوان نگاه میکردم.
ناگهان سردی دستانی را حس کردم که نواحی بغلی و تا نزدیکی سینهام را لمس میکرد. فکر کردم حساس شدهام یا توهم میزنم. کمی بعد دوباره همان حس را امتحان کردم، برای اینکه مطمئن شوم.
سرم را بالا بردم و قیافهی شخص کنارم را دیدم. دستهایشرا به فلز سقف بس گرفته بود و صورتش میان بازوهایش پنهان بود؛ تنها من بالای سرم میتوانستم او را ببینم. با عجز و اشاره میخواست اجازه دهم کاری که میخواهد را انجام دهد.
بدنم سرد شد و شروع به لرزیدن کردم. حتی نمیتوانستم نفس بکشم. با دستم او را هل دادم، اما چند دقیقه بعد دوباره همانجا بود و ادامه میداد. لب از لب باز نکردم. با وجود بزرگترین پناه دختر، یعنی پدر کنارم، ترس داشتم که اگر چیزی بگویم، پدرم آسیب ببیند یا من مقصر شناخته شوم.
فقط سعی میکردم با پدرم، به بهانهی پرسیدن مسافت باقیمانده، حرف بزنم، تا شاید بفهمد تنها نیستم و دست از کارش بردارد. ولی نه مسیر طولانی آن روز پایان داشت، نه چشمهای او چیزی جز شهوت میدید.
دستهایم را روی صندلی جلویی گذاشتم و هربار که حس میکردم دوباره میخواهد دستش را نزدیک کند، بازوهایم را جمع میکردم. با این کار مثل سپر میتوانستم تا حدی از خود محافظت کنم.
یک بار که دیگر خیلی نفوذ کرد، دستهایم مشت شده بود و چشمهایم را بسته بودم. اینبار به جای اشک، تصویر کودکی خودم جلوی چشمهایم آمد؛ کودکی که میگفت:
– «اگر آن روز اتفاقی میافتاد، تا ابد شرمندهام میماندی. حتی کسی صدایت را نمیشنید و تا آخرعمرت، در سکوت میمردی، پس حالا که صدا داری، بلندش کن!»
قدرت و تصمیم در دستان خودم بود.
بدنم را پس کشیدم، مستقیم به چشمهایش نگاه کردم و محکم، اما با آرامش، گفتم:
– «دستت را از من بردار!»
مرد لحظهای عقب رفت، اما دوباره نزدیک شد. در همان لحظه جمعیت اطراف را دیدم؛ چشمهای افراد دیگری نیز روی ما بود. احساس کردم شرم و سرخوردگی در نگاه او موج میزند.
من دیگر نمیلرزیدم. با تمام شجاعت و اقتدارم، او را هل دادم، به گونهای که تعادلش به هم خورد و عقب رفت. نگاهها متوجه ما شدند و مرد شرمنده و سرخرو ایستاد؛ حتی دیگر جرئت نکرد حرکت کند.
پدرم که آن سوی راهرو نشسته بود، متوجه شد، اما چیزی نگفت؛ فقط نگاهش از من گذشت، نگاهِ که نه نفرت بود و نه قضاوت، درچشمهایش که مثل همیشه، زود اشکی میشد، عشق به دختر کوچکاش را دیدم که شاید افتخار میکرد حالا بزرگ شده و میتواند از خودش محافظت کند و در سکوت، حضور و حمایت بیکلامش را نشان داد. من ایستاده بودم، با آرامش و اعتماد به نفس؛ دیگر ترسی در دلم نبود.
در همان لحظه فهمیدم، آن دختر کوچک درونم زنده مانده تا امروز. دیگر نمیترسد، دیگر پنهان نیست. صدایش را پیدا کرده، آرام اما استوار.
حالا هر بار که حرف میزنم، حس میکنم او هم با من است، صدایی از گذشته، که در من ادامه یافته.
شاید همین است معنی هزار صدا؛ یک حقیقت، که در هزار دل تکرار میشود.


No comment