س. گلشن
به تنها پناهگاهم رو آوردهام. دفترچهام روی زانوهایم است.
لبخند میزنم و دو طرف صورتم چالهای بزرگی پیدا میشود…
قلمم میرود سوی نوشتن خاطرات آن روز.
از من پرسید کجا احساس راحتی میکنم؛ نشسته یا روی چوکی؟
نشستن را ترجیح دادم. روی تشک مینشینم و به بالشتهای خامکدوزیشدهی سرخرنگ پشتم تکیه میدهم.
از پنجره، آسمان آبی، فضای سرسبز و گلهای تازهشکفتهی حیاط بزرگ این مرکز را میبینم…
عدهای از دختران در حال ورزشاند، عدهای دیگر مشغول خامکدوزی و نقاشی.
صدای خنده میآید؛ از همان خندههایی که بعد از مدتها از دل برآمدهاند.
چشمهایم پر از ذوق میشود. آرزو میکنم کاش حالا آنجا بودم…
صدایی افکارم را بههم میریزد:
«خب دخترم، بگو ببینم چه شده پای تو به اینجا کشیده شده؟»
با ناخنهایم بازی میکنم. دستانم عرق کرده است.
«م…من مددت… دوازده، سیزده سااالی میشه لکنت زباان دارم… همیشه کووشش میکردم این خلا رو با درس خوواندن پر کنم… بعد از بسته شدن مکتبها… امیدهایم فرو ریخت… کلمهها پشت هم گیر میکنن و مشکلاات دیگه هم برایم بهوجود آورد…»
از من میپرسد: «مصروفیتت چیست؟»
به چشمهایش نگاه نمیکنم. نگاهم روی تختهی سفیدی میافتد که حروف الفبا روی آن نوشته شده است.
«نوشتن… نوشتن را خیلی دوست دارم.»
عینکش را روی چشمهایش جابهجا میکند و چیزی در دفترچهاش مینویسد.
«بیرون جایی برای کورس یا یاد گرفتن هنری میروی؟»
کمی مکث میکنم.
«نخ…نخیر… براادرم ساال گذشته… که طاالبان دخترا را از جاادهها برمیداشتن… دیگه…»
قلمم را لای دفترچهام میگذارم. همهی اتفاقات این چند سال اخیر، مثل فیلمی جلوی چشمهایم میآید…
لحظهای بعد متوجه میشوم دستهایم دوباره به سمت مژههایم میرود. زود مشتشان میکنم. کتابچهام را باز میکنم و ادامهاش را مینویسم:
آن روز، وقتی از جادهی پلسرخ میگذشتم، در ذهنم سؤالهایی میچرخید…
چه شد که به اینجا رسیدم؟
گاهی آنقدر ذهنم پر از فکر میشود که دلم میخواهد مغزم را بیرون بکشم، یا در بدن هرکسی باشم جز خودم…
احساس میکنم روی سکوی شیشهای ایستادهام؛ کوچکترین لغزش، حتی عادیترین اشتباه، میتواند به سقوط یا سرزنش خودم ختم شود.
به آن دختران فکر میکنم…
آیا آنها هم چنین احساسی دارند؟
الان مشغول چه هستند؟
حرفهای چند دقیقه پیش درمانگر در گوشم میپیچد:
«میتوانی هر روز صبح اینجا بیایی. روی کلماتی که گیر داری کار میکنیم. بعد هم با بقیه دختران ورزش، نقاشی، خامکدوزی… و بعد ناهار.»
سرم پایین است.
«خی…خیلی به سختی اینجا را پیدا کردم… همان یک سااعت در طوول هفته…»
خواهرم دستهایم را میکشد و از افکارم بیرونم میآورد:
«زود باش، ناوقت شده! به خدا اگر برادر بفهمد که ما…»
تند راه میرود. میدوم تا به او برسم.
از نوشتن حس آرامش پیدا میکنم. انترنتم را روشن میکنم.
پیامی از گروه روایتنویسیام میآید. دختری عکس کتابی را گذاشته که داستانی از استاد حمیرا قادری در آن چاپ شده. عکس استاد هم در آن هست.
استاد زیرش نوشته: «داستان بیست سال پیش» با یک شکلک خندان.
من هم لبخند میزنم.
در دل آرزو میکنم کاش خاطرات من هم از این دفتر بیرون شود و فقط پیش خودم نماند.
صفحه را بالا و پایین میکنم. به ویدیویی میرسم…
محتسبان امر به معروف، زنی را کتک میزنند. وقتی سرش به موتر میخورد، دردش را در سر خودم حس میکنم.
دستهایم را روی گوشهایم میگذارم. صدای وحشتناکی در گوشم میپیچد…
از بلایی که یک زن بر سر زن دیگر میآورد، لرزش دستانم بیشتر میشود.
رنگ حجاب آن زن، همانند حجاب خودم است…
سوالی در ذهنم میپیچد:
ممکن بود من جای او باشم؟
صدای نوتیف میآید.
دستهایم را از گوشهایم برمیدارم. چشمهایم پر از اشک است.
پیام را میخوانم:
«بلی، خانم یلدا، فردا ساعت ۲:۳۰ بعد از ظهر برای جلسهتان بیایید.»
دستم روی کیبورد میلغزد. قطره اشکی روی آن میافتد.
به سختی مینویسم:
«من آمده نمیتوانم.»
از صفحه چت بیرون میشوم. ویدیو دوباره پخش میشود…
مردی که برای دفاع از خواهرش در هرات لتوکوب و مجبور به اعتراف شده.
چند لحظه بعد متوجه میشوم دستهایم پر از تارهای شکستهی مژههایم است… همانهایی که تازه دوباره رشد کرده بودند.
آیینهام را برمیدارم.
خودم را در نقاب سیاهی تصور میکنم که فقط باید چشمهایم پیدا باشد…
سرخی جای خالی مژههایم، تصویر زیبایی از من نشان نمیدهد.
موهایم را روی چشمهایم میکشم.
زیر لب کلمهای میآید:
TTM…
نام اختلالی که تازه از آنجا شناختمش.


No comment